سربازِ وظیفه شناسِ درونم امروز خیلی فعاله. لیست بالا بلندی از کارهای خونه رو تهیه کردم و بخشی ازشون رو حالا انجام میدم و بخش دیگه رو وقتی مامان و بابا رفتن بیرون. معمولاً خیلی ها تمیز کاریها و گردگیریها رو میذارن پنجشنبه یا جمعه انجام میدن. ولی من دوست ندارم آخر هفته ام به کار و خستگی سپری بشه. به خاطر همین چهارشنبه ها رو برای این کارها ترجیح میدم و باور کنید انرژی من چهارشنبه ها حتی از اول هفته هم بیشتره. توی دو میدانی دونده های حرفه ای اول کند دوندگی میکنن و انرژی شون رو میذارن برای چند مترِ قبل از خط پایان. منم با همین شیوه هفته ام رو سپری میکنم. خط پایان من دو سه ساعت قبل از خوابه و کاپ پیروزیم پنجشنبه و جمعه ست( همیشه هم این دو روز آخر هفته به استراحت و فراغت نمی گذره ولی همین که کارهام رو در محیطی منظم انجام میدم و دلواپس این نیستم که وسط کتاب خوندنم یا فیلم دیدنم یا هر فعالیت مورد علاقه ام مامان برای کاری من رو صدا نمیزنه ، خیلیه. البته اینم بگم که همیشه همچین توفیقاتی نصیبم نمیشه و موقع هایی از سال به جبر شرایط چند ماه زندگیم میفته روی دور تند و دیگه اول هفته و آخر هفته برام بی معنی میشه.)

راهنمایی که بودم یادم نمیاد دوم یا سوم ، وقتی درسها و کلاسها رو بین معلمها تقسیم کردن  به زنگ آخرِ روز چهارشنبه درسی تعلق نگرفت و توی برنامه ی هفتگی زنگ سوم اون روز تا آخر سال خالی موند و هر هفته زنگ آخر چهارشنبه برای من حکم یه فرصت طلایی رو داشت. اگر پنج شنبه(سالهای هشتاد پنجشنبه ها مدارس دایر بودن) امتحان داشتیم یا هفته ی بعدش تکالیف زیادی داشتیم من توی کلاس میموندم یا میرفتم نمازخونه و کتاب و دفترها رو پهن میکردم رو زمین و اون دو ساعت رو به انجام جلو جلو تکالیف و درس خوندن میگذروندم و اگر پنج شنبه امتحانی نداشتیم و هفته ی بعدش از نظر تکالیف سبک بود(مخصوصاً اگه شنبه دسته ی ظهر بودیم) اون دو ساعت رو با همکلاسیها توی حیاط میگذروندم. پولهامون رو میدادیم به کله گنده ها و جربزه دارها و توی برگه اسم و خوراکی مورد نظر هر کی رو مینوشتن و نوبتی با سرعت نور میرفتن بقالیهای اطراف مدرسه خوراکی ها رو میخریدن و ما با کوهی از لواشک و تخمه و پفک و چیپس سرکه ای و فلفلی می رفتیم پشت مدرسه خوش میگذروندیم( می رفتیم پشت ساختمون مدرسه چون این چیزها تو بوفه ی مدرسه نبود و آوردنش هم قدغن بود) خفن تر های ما هم میرفتن دو سه خیابون اون ورتر دنگی فلافل میخریدن و فلافل به دست توی کوچه ها دور دور میزدن و برمیگشتن. من اما به همون چیپس و تخمه راضی بودم بیشتر وقتها هم از خونه با خودم لقمه میبرم تا زنگ آخر بزنم بر بدن یا خوراکی های زنگهای تفریح رو میذاشتم برای اون دو ساعت چون دور هم خوراکی خوردن بیشتر مزه میداد. یه همچین تفریحات سالمی داشتیم ما.

یه خورده دیگه به عقب برگردیم ، دوران کودکی. یادش بخیر اون موقعها هر روز از هفته نماهنگ خودش رو داشت. دهه هفتادیا یادتونه؟ بچه که بودم خیلی به ستاره شناسی علاقه داشتم و هر چیزی رو که ستاره دار بود رو دوست داشتم ، شعر ، کتاب ، داستان ، لباس ، اسباب بازی و ... 

آخر نماهنگ روز چهارشنبه این بود : چهارشنبه توی کیفش یه مشت ستاره داره/ به جای صفر هر بیست یه ستاره می ذاره . من عاشق اون قسمت از نماهنگش بودم و اون موقع فقط همین قسمت رو حفظ کردم :| 

چند روز پیش که حذف عکس دخترها از جلد کتاب ریاضی سوم دبستان خبرساز شد و توی فضای مجازی کلی سر و صدا راه انداخت و حتی پای این خبر به ۲۰:۳۰ هم باز شد ، یاد نماهنگهای قدیمی روزهای هفته افتادم. فکر کنم اگه الان دوباره بخوان این نماهنگها رو پخش کنن بازم آدمهای مریضی پیدا میشن که بخوان بخشهایی از نماهنگها رو سانسور کنن یا مثلاً بگن چرا فلان روز بازیگرهای نماهنگ فقط دختر هستن یا حتی ممکنه شعرش رو به کلی عوض کنن. مثلاً همین شعر نماهنگ روز شنبه ( شنبه یه سیب سرخه / گازش بزن شیرینه / بپا کلاغ سیاهه نیاد اونو بچینه / چه سیب سرخی به به چه شنبه ی شیرینی/ یادت باشه تو این روز گل بگی گل بچینی) حتماً یه عده ای پیدا میشن که بگن چرا شروع هفته رو دخترونه کردین یا اینکه چرا دست دخترها سیب هست؟ نکنه میخواید به داستان سیب ممنوعه و طرد شدن ابوالبشر از بهشت اشاره ی زیر پوستی در راستای اهداف ماسونی داشته باشید!!! گازش بزن شیرینه یعنی چی؟ استغفرالله!! کلاغ سیاهه دیگه کیه؟!! 

حذف عکس دخترها کار درستی نبود اما نادرستر از اون گفتنش تو اخبار بود. بچه ها میبینن بچه ها میشنون بچه ها به خاطر میسپارن. دلم برای این نسل میسوزه که از بچگی ناخواسته ذهنشون درگیر چه مسائلی میشه. ما دهه هفتادیا و حتی اواخر دهه شصت اگه هیچی نداشتیم کودکی خوبی داشتیم. پسر و دختر با هم بازی میکردیم تا لنگ ظهر تا غروب ، هیچ کسی برامون از تفکیک جنسیتی نگفت هیچ کسی دنیای کودکیمون رو طبق افکارش(شما بخون عقده هاش) خط کشی نکرد. تکنولوژی هم داشتیم ولی پاک پاک ، کل استرسمون این بود که قارچ خور توی آب نیفته تا مجبور نشیم مرحله رو از اول شروع کنیم یا نهایت آرزوهامون این بود که لِوِل های سخت بازی رو رد کنیم تا ببینیم آخر بازی چی میشه. بچه های الان چی؟ سودای هکر شدن به سر دارن یا در خوشبینانه ترین حالت چیزهایی رو یاد میگیرن که ده سال بعد باید یاد بگیرن.

 

پی نوشت : ببینید چه طور حرف ، حرفِ دیگه رو می کشه و از کجا به کجا رسیدم. پست رو با کارهای خونه شروع کردم و به کجا رسید :|  خلاصه بگم من چهارشنبه ها رو خیلی میدوستم☺