LAVENDER

زندگی هنرِ شکار کردنِ فرصتهاست

یک سوال گیاهی🌵

دوستان گیاه دوست و گیاه شناس به کمکتون احتیاج دارم. من سال ۹۶ یه ساکولنت خریدم و از خانومه که تو فروشگاه رفاه کار میکرد گفت شرایط خاصی برای نگه داری لازم نداره فقط بهش نور برسه و هر ده روز یک بار بهش آب بده. خب اون اوایل کوچولو بود و حالش خوب بود و داشت خیلی کند رشد میکرد تااااا یک سال و نیم پیش که وقتی تو راه پله گذاشته بودمش بابا میخواسته چوب برده ی فلزی رو ببره بالا پشت بوم که نوک چوب مرده میخوره به بالا ترین برگ ساکولنتم و قطعش میکنه. من فکر کردم دیگه برگ نمیده و کلی ناراحت شدم براش بعد از یکی دو روز دیدم از کنار بالاترین برگی که داره یه کوچولو جوونه زده و همون جوونه شروع فصل جدیدی در رشدش شد و از اون روز تا الان همین جوری داره قد میکشه. انگار میخواد از ساکولنت به سکویا تبدیل بشه. تا حالا چیزی توی خاکش نریختم و حتی تا حالا شده پونزده روز بدون آب بمونه ولی هر وقت از کنارش رد میشم براش بوس هوایی میفرستم. شاید از بوسه هامه که جو گیر شده😅

 عکس ۱ توی این عکس میتونید ببینید دقیقاً از کجا جوونه زده و رشد دوباره اش رو شروع کرده. عکس ۲ اینجا هم یه جوری عکس گرفتم تا قد رعناش رو ببینید😁.

همین جوری داره قد میکشه ولی برگهاش نامنظم و ریز و درشتن. دوست دارم مرتب باشه ولی نمیدونم باید چی کارش کنم🤔 شما نظری ندارین؟ تجربه ای با ساکولنتها ندارین؟ مینا جان تا حالا ساکولنت داشتی؟

 

یادتون نره دوتا پست قبلی رو هم مورد عنایت قرار بدین🤗

۰۹ بهمن ۹۹ ، ۰۶:۰۶ ۰ نظر
گیسو کمند

گزارش هفتگی ۱

خب بریم سراغ تک تک روزها و اینکه در هفته ای که گذشت چی کار کردم. میخوام از این به بعد هر پنج‌شنبه گزارش هفتگی بنویسم تا عملکردم رو بهتر چک کنم و چون شما هم اینجا گزارشم رو می خونید تبادل تجربه و تبادل نظر خواهیم داشت و جذابیتش رو برام دوچندان میکنه🥰

جمعه ۹۹/۱۰/۳ : یادم نمیاد چی کار کردم ولی اولین کاری که کردم اومدم و پست گذاشتم و گفتم که از این به بعد قراره فقط پنج شنبه جمعه ها پست بذارم. بعدشم کلی ذوق داشتم چون اولین ماه سحرخیزیم رو داشتم تموم میکردم.

شنبه ۹۹/۱۰/۴ : زمان ورزش کردنم از نیم ساعت کمی بیشتر شد و تمرینهای مخصوص دست و پای چپ رو شروع کردم( قبلاً هم توی پست روز تربیت بدنی گفتم که سمت چپ بدنم کمی ضعیفتر از سمت راسته). 

یکشنبه ۹۹/۱۰/۵ : وقتی صبح بیدار شدم توقع داشتم که با درد بدن شدید مواجه بشم ولی خبر خوب اینکه سرعت ریکاوری بدنم بعد از ورزش بالا رفته و در عرض یک یا نهایتاً یک و نیم روز دردهای بعد از ورزش کردن ناپدید میشن. گوشیم هنگ کرد و فهمیدم که بعد از به هوش اومدنش باید یه سری اپ های سنگین رو uninstall کنم و فایلهای صوتی و ویدئویی انگیزشی رو هم منتقل کنم به اون یکی گوشیم.

دوشنبه ۹۹/۱۰/۶ : زمان ورزش کردنم نزدیک یک ساعت شد و امروز حسااابی از خجالت خودم دراومدم. کلللی عرق کردم و نگم که چقددددر عرق کردن بعد از ورزش رو دوست دارم. بعدش یه دوش حسابی گرفتم و تمام سموم رو شست و برد و من موندم و حس بی نظیر سبکی.

سه شنبه ۹۹/۱۰/۷ : کمی فقط کمی درد کتف و عضله ی پشت بازو دارم. با اینکه دردم کمه ولی امروز رو به خودم استراحت میدم. عوضش کارهای عقب افتاده ام رو انجام میدم. صبحانه گل کلم و کلم بروکلی گریل شده با کمی نمک و روغن زیتون خوردم. چقدر خوشمزه بود. میان وعده ی محبوبم هم این روزها نون تست و روغن کرمانشاهی و عسل طبیعی شده😋 امتحانش کنید دوستان خیلی خوشمزه ست. کلی کار کردم به خیال اینکه خسته بشم تا شب رو خوب بخوابم ولی نشد و صبح بعدش با اعصاب خراب بیدار شدم.

چهارشنبه ۹۹/۱۰/۸ : درسته اعصابم به هم ریخته بود ولی سعی کردم توجهی نکنم و کارهامو در سکوت پیش ببرم. شونزده تا از کتابهای نازنینم رو که خیلیهاشون هم قطور و سنگین بودن رو نایلون گرفتم و پروسه ی خسته کننده ای بود خداییش. آخرهاش گردنم داشت قژ قژ میکرد. اینقدر بی حوصله و بی انرژی بودم که امروز رو ورزش نکردم. برای هفته ی بعد هم تصمیماتی گرفتم که در گزارش هفتگی بعدی ازش مطلع میشید.

 

پ.ن : الان که به پستم نگاه میکنم میبینم بیشتر گزارش ورزشی بود تا هفتگی😅. چیز زیادی از فعالیتهام یادم نمونده آخه. ولی شروع خوبی بود به نظرم. مطمئنم هفته ی بعد بهتر و مفصلتر گزارشم رو مینویسم.

۰۹ بهمن ۹۹ ، ۰۳:۵۹ ۰ نظر
گیسو کمند

نِق نامه...

دقیقاً نمیدونم کجا ، پیج اینستگرامی بود یا پینترست بود که این جمله رو دیدم( Change is hard at first , messy in the middle and gorgeous at the end ) یه جایی که همیشه جلو چشمم باشه یادداشتش کردم و هر وقت برای ترک عادتی یا خلق عادت جدیدی طاقتم کم میشه با خودم تکرارش میکنم. ترجمه اش هم میشه ( تغییر در ابتدا سخته ، وسطهاش آشفته ست و در آخر معرکه ست.) امروز پنجمین روز از ماه دومه و اگه بهتون بگم که این پنج روز سختتر از اون یک ماه بودن باور میکنید؟! من الان در مرحله ی آشفتگی به سر میبرم😑 وضع خودم خوبه صبح ها هنوزم با انگیزه بیدار میشم(هر چند که یه کمی انگیزه ام کم شده ولی بازم دوست دارم زود بیدار شم) هنوزم با انرژی اولین کاری که میکنم رخت خوابم رو توی تاریکی و سکوت جمع میکنم و میبرم میذارم توی هال پذیرایی و بعد در آشپزخونه رو میبندم و روزم رو اونجا شروع میکنم. به برنامه ی صبح گاهیم کپسول های پروبیوتیک و دوتا مکمل اضافه کردم. دارم سعی میکنم در روز هشت لیوان آب بخورم چون زمان ورزش کردنم داره به یک ساعت تمام نزدیک میشه و بدنم آب بیشتری نیاز داره انعطاف پذیری بدنم خیلی بیشتر و بهتر شده و خیلی خوشحالم و اگه کمی فقط کمی بیشتر تلاش و پشتکار به خرج بدم شاید تا عید بتونم پاهام رو ۱۸۰ درجه باز کنم. تغییرات خوبی رو ایجاد کردم اما هنوز صبحانه ام کم تنوع و بی مزه ست و توی این یک مورد هنوز دارم لنگ میزنم.

امااااا عامل اصلی آشفتگی که نمیدونم کی قراره درست بشه! خانواده ی عزیزم هستن😶

اعضای نازنین خانواده کما فی السابق دیرتر از من میخوابن اما ساعت و برنامه ی مشخصی ندارن. یک شب ساعت ده و نیم ، یک شب ساعت یک و نیم. ممکنه یک شب چهار ساعت بعد از من بخوابن اما در سکوت و آرامش کارهاشون رو انجام بدن و من حتی نفهمم که اصلاً کی خوابیدن و یک شب ممکنه فقط ده دقیقه بعد از من بخوابن اما اونقدر سر و صدا و شلوغ کاری بکنن که توی همون ده دقیقه خواب من کامل بپره و قشششنگ تا دو ساعت بعدش من باید سر جام بلولم و از این پهلو به اون پهلو بشم تا شاید دوباره خواب به سراغم بیاد نمونه اش همین دو شب پیش ، خیلی خسته بودم چون از ساعت شیش و نیم تا هشت من همش مشغول تمیز کردن آشپزخونه و جارو کردن و شستن میوه و سبزیجات و ضدعفونی کردن خریدها بودم و ساعت هشت و ربع اینا شام گذاشتم و بعد از جمع کردن سفره مسواکم رو زدم و جای خوابم رو توی آشپزخونه انداختم و همه چی رو برای خوابیدن مرتب و محیا کردم. یکمی نشستم تا سریال هندی گونه ی بیگانه ای با من است شروع بشه، به خاطر مامان نیم ساعت اولش رو باهاشون ببینم تا ده دقیقه مونده به ده طاقت آوردم و بعدش شب بخیر گفتم و رفتم که بخوابم. من خیلی وقته که وقتی میخوام بخوابم چه اون موقعها که خواب بعد از ظهر داشتم چه حالا که شبها زود میخوابم ، از توگوشی صداگیر استفاده میکنم چون میدونم خوابیده ی  من با بیدار من برای اعضای خانواده ام هیچ فرقی نمیکنه و قرار نیست صدای تلویزیون کم بشه یا کمی آروم تر صحبت کنن. تو گوشی صداگیر هام رو هم گذاشتم و سرمو گذاشتم که بخوابم ولی مگه میشد خوابید؟ اون شب صدای تلویزیون اونقدر زیاد بود که انگار خانواده ی شهرابی داشتن بالا سر من دیالوگهاشون رو اجرا میکردن تا آخر سریال هم صدا کم نشد که نشد بعدش که خاموش کردن و رفتن بخوابن ، مامان و بابا شروع کردن به سرچ کردن در اینستا و دیدن ویدئوهای ارسالی دوست و آشنا در واتساپ. نور اتاقشون یه طرف صدای گوشیهاشون یه طرف. آخرش حوصله ام سر رفت رفتم وایسادم دم در اتاقشون ، حصرتی کشیدم و گفتم آخه این چه وضعشه؟ بابام گفت آخ آخ ببخشید حواسمون نبود. من : 😵😡😶. بعضی شبها از حرص صدای زیاد دلم میخواد مثل فرامرز غریبیان توی فیلم تبعیدیها یکی بیاد توی گوشهام موم شمع بریزه که دیگه صدایی نشنوم. یعنی من اینقدر از تلویزیون این اختراع بی خود و مزخرف بدم میاد فقط خدا میدونه مخصوصاً این ده سال اخیر خیلی مزخرف شده هم شبکه های داخلی هم خارجی همش خشونت و بار منفی و دروغ و سریالهای چرت.

 ساعت بیدار شدنم هم خط قرمز منه و اگه زمین به آسمون بچسبه من باید چهار ده کم بیدار بشم ولی این چند روزی که گذشت این قدر شبهاش بد گذشتن و خوابم اینقدر بی کیفیت بود که وقتی صبح صدای آلارم گوشی رو می شنوم به خودم میگم آخه این چه کاری بود با خودت کردی؟ واقعاً لازمه که این ساعت بیدار بشی؟ یعنی بقیه که خیلی شاخ و موفقن هم همین ساعت بیدار میشدن که موفق شدن؟ و از این قبیل سوالات مؤذی. باید بهتون بگم در رابطه با هر تغییر یا تصمیم جدیدی که توی زندگی گرفتین اگه اولش خوب و با انرژی پیش رفتین اما وسطهاش مغزتون شروع کرد به پرسیدن سوالات عجیب و غریب بدونید که این یک علامت هشدار و خطره و شما وارد فاز بی انگیزگی شدین و هر چی زودتر باید مشکلتون رو ریشه یابی کنید و راه های جدید انگیزشی برای خودتون پیدا کنید. من چند ساااله که مشکلم رو شناختم اما متأسفانه هنوز راه حلی براش پیدا نکردم😭😭😭😭😭

ای کاش یه قانونی داشتیم که بعد از سن بیست سالگی اگه آدم مجرد بود ازش امتحان صلاحیت اخلاقی بگیرن و اجازه ی زندگی مجردی رو قانونی بهش بدن. چقدر خوب میشد نه؟

من خانواده ام رو خیلی دوست دارم و همیشه توی هر شرایطی هر چقدر هم سخت باشه اول مصلحتشون رو لحاظ کردم چون میدونم و یقین دارم مصلحت خانواده یعنی مصلحت جمع. پس اگه بهشون نفعی برسه به من هم رسیده و جز مواردی که از سر بی تجربگی تصمیمهای ناجوری گرفتم ، هیچ وقت از تصمیماتم پشیمون نشدم. اما با این وجود یه سری عادات و الگوهای رفتاری دارن که واقعاً جلوی پیشرفتم رو میگیره و اگه کاری رو بتونم در یک ماه انجام بدم کارهاشون باعث میشه من توی سه چهار ماه هم نتونم انجامش بدم به خاطر همین بعضی روزها به زندگی مجردی فکر میکنم. ای کاش میشد برای یک سال تنها زندگی کنم و همه ی کارهای عقب افتاده ام رو انجام بدم و بعد برگردم به روال عادیِ زندگی خانوادگی. ولی بازم ناشکری نمیکنم و میگم خدایا شکرت که خانواده ی مهربون و آگاهی بهم دادی. درسته که هیچ وقت قرار نیست موقع خوابیدن من صدای تلویزیون رو کم کنن و آروم حرف بزنن و وقتی من خوابم با بستگان دو قاره اون ورتر نصف شبی صله ی رحم نکنن ، ولی از همه لحاظ منو ساپورت کردن و میکنن و من هیچ وقت از هیچی احساس کمبود نکردم نه از لحاظ روحی و عاطفی و نه از نظر مالی. بهترین حامی و انگیزه بخشم بودن ، همیشه و همه جا🌹

آخییییش یه خورده سبک شدم😌

۰۹ بهمن ۹۹ ، ۰۳:۵۸ ۰ نظر
گیسو کمند

بیاین یکم خاطره بازی کنیم.

حال و هوای زمستونی بهمن ماه و تعطیلات منو برد به اواسط دهه ی هشتاد. یادش بخیر دوره ی راهنمایی شیرین ترین و همزمان سختترین دوره بود برام. سختیش هم به خاطر چند چیز بود ، یکی این که راه مدرسه دور بود و من هیچ دوستی نداشتم که مسیر طولانی رفت و برگشت رو همراهش برم و چون منطقه ی ما نوساز بود بیشتر کوچه ها خلوت بودن و من همیشه از کنار خیابون اصلی پیاده میرفتم مدرسه. اتوبوس خط واحد هم داشتیم ولی بیشتر روزها و مخصوصاً زمستونا دیر میومد و منم که سر وقت رسیدن و نمره انضباط برام خیلی مهم بود با سرعت جت پیاده میرفتم. من از کلاس سوم ابتدایی یاد گرفتم که مسیر مدرسه رو پیاده برم و اون موقعها هم همراهی نداشتم و حتی کلاس چهارم و پنجم هم مسیر خییییلی طولانیتر شد( حتی طولانی تر از دوران راهنمایی و دبیرستان) ولی فرقش این بود که نصف مسیر رفت و برگشتم پر از آدم بود و شلوغ و پر از زندگی. مغازه ها و میوه فروشهای سر چهار راه و مادرهایی که دست بچه هاشونو گرفتن و برای شیفت مخالف میبرن مدرسه یا با هم دارن برمیگردن خونه هاشون. بوی سبزی خیس سبزی فروشهای گاری دار ، بوی نون تازه ی نونواها یا بوی داغ فلافل با بوی خنک سالاد شیرازی و رایحه ی تند سس عنبه ی دکه دارهایی که بیشتر سر چهار راه وایمیسادن ، با هم ترکیب روح نوازی میساختن. هیاهوی بچه مدرسه ای ها برای خریدن هله هوله و یخ در بهشت یا باقالی و شلغم تو زمستونا ، شلوغی سه چهارتا لوازم تحریری که توی مسیر بودن. صدای اره برقی و بوی مست کننده ی براده های چوبِ نجاری که تو خیابون مدرسه بود یا حتی صدای ریتمیک ابزار آهنگرها و صدای جلز جلز کردن شعله ی جوشکاری جوشکارها و صدای نه چندان زیبای صافکارها. از یه جایی این ها کم میشدن و بعدش فقط خونه های مسکونی و قدیمی بودن. بوی سبزی تفت خورده ، صدای نوزادی که داره از سر بهانه و لوس بازی گریه میکنه ، بوی یه غذایی که داره سرخ میشه ، صدای یک آدمی که با خوشحالی یا شایدم هیجان زیاد تلفنی صحبت میکنه ، بوی تایت و صدای محکم سابیده شدن فرچه ای روی فرشی توی حیاط یکی از خونه ها و در آخر مسیر آرام و پر از زندگی با یک قنادی دور میدون تموم میشد و از اون جا به بعدش من بودم و یک جاده ی باریک آسفالتی که از دو طرفش خاکی بود و با خونه ها خیلی فاصله داشت. من و جاده و آسمون و گه گاهی صدای ماشین که از بین همه ی ماشینها صدای تویوتای خاکی رنگ پادگان برام محبوبترین بود ، سکوت ذهن و افکارم رو در هم می شکست. هر روز موقع رفتن به مدرسه نصف اول مسیر که ساکت و بی روح بود رو به شوق رسیدن به نصف دوم پر از زندگی ، تند و تند میرفتم و موقع برگشتن از مدرسه نه که آهسته راه برم اما کمی فقط کمی از سرعتم رو کم میکردم تا از ضرباهنگ همیشگی و قاب شلوغ خوش منظره ی زندگی لذت ببرم. گفتم لذت! شاید گیسوی امروز احساسش رو از روزگار گیسوی هفده هجده سال پیش به شکل کلماتی مثل لذت و حال خوب تعریف کنه. اما یه جایی از قلبم بهم میگه که گیسوی اون موقع تنهاییهاش رو با شلوغی اون مسیر پر میکرد برای نصف دیگه ی مسیر که جز خشکی و تنهایی چیزی نداشت. گذشت اون دوران و رسیدم به دوران راهنمایی. مدرسه ی جدید ، کتابها ی جدید ، معلم ها و هم کلاسی های جدید اما مسیر همون نصف مسیر خشک و بی روح بود. حالا مسیر رفت و برگشت من تماماً بدون روح بود تا چشم کار میکرد یه جاده ی باریک آسفالتی و خونه های نیمه ساز و تک و توک خونه های مسکونی. سه سال راهنمایی رو از همین مسیر میرفتم و راه رفتنم چنان سرعتی پیدا کرد که یکی از همکلاسیهام که با تاکسی برمیگشت وقتی می رسید سر کوچه شون من رو در حال گذشتن میدید از دور میخندید و میگفت من با تاکسی اومدم خبر داری؟ حتی پدرهای دو تا از همکلاسیهام هم اتفاقی از دور من رو در حال تند راه رفتن دیدن و با تعجب از دخترهاشون پرسیدن این دختره کیه؟ چرا اینقدر سریع راه میره آخه؟ توی دوران راهنمایی سرعت رفتن به مدرسه و برگشتن به خونه تقریباً بیشتر روزها با هم فرقی نداشت. چون موقع رفتن به خاطر تاخیری نخوردن و کم نشدن نمره انضباط سریع میرفتم و موقع برگشتن به خاطر اینکه مامان نگران نشه و قلبش درد نگیره خیلی تند راه میرفتم. اینم بگم که سال اول راهنمایی خیلی سخت بود اما رفته رفته هم من عادت کردم و هم بیشتر خونه ها داشتن مسکونی میشدن و سوپریها و مغازه ها بیشتر شدن و کمی زندگی در رگ جاده ی بی روح مسیر رفت و برگشت دوانده شد و اگه همراهیم توی روزهایی که خیلی اتفاقی با دخترهایی که هم مسیر بودیم رو فاکتور بگیرم ، من همچنان تنها میرفتم و تنها برمیگشتم.

اون دوران برای من هم سخت بود هم عجیب و هم رفته رفته شیرین میشد. هر کسی توی زندگیش حداقل یک بار به حکم شرایط سخت صبور شدن رو یاد میگیره و من اولین درسی که از اون دوران یاد گرفتم صبور شدن بود( بماند که صبوری رو یاد گرفتم اما مهارت مدیریت صبر رو تا سالهای بعدش یاد نگرفتم ، چون با توجه به محیطم فکر میکردم که در مقابل هر شرایط سختی باید صبر کرد و این یکی از بزرگترین اشتباهاتم بود. آدم فقط باید مواقعی صبوری پیشه کنه که میدونه نتیجه ای در کار خواهد بود. اما شرایط سختی که هیچ نتیجه ی مثبتی نخواهد داشت رو به هر قیمتی که بشه باید عوضش کرد) دومین درس این بود که چه طور از دل هیچی برای خودم یه سرگرمی یا لذتی دربیارم. مثلاً من چون شعر دوست داشتم قبل از اینکه معلم بخواد توی راه برگشت مخصوصاً ، شعر های حفظی رو با خودم زمزمه میکردم و از این که حفظشون کردم خوشحال میشدم. یا مکالمه های انگلیسی رو که خیلی دوست داشتم رو با خودم مرور میکردم. هر کاری که بهم احساس خوبی میداد رو انجام میدادم تا طولانی بودن مسیر رو حس نکنم. یکی از کارهایی که مخصوصاً سال آخر بیشتر انجامش میدادم و خیلی ازش لذت میبردم خریدن آدامس هایی بود که داخلش عکس دایناسور داشت. این آدامس ها رو میخریدم و توی راه بازشون میکردم و چقدددر ذوق میکردم وقتی عکسی رو میدیدم که قبلاً نداشتمش. من از بچگی عاااااشق دایناسور بودم و هستم( اینم بگم که بیشترین برنامه هایی که نوجوونیهام میدیدم مستندهای حیات وحش و تاریخچه ی حیات دایناسورها و داستان انقراضشون و مستندهایی درمورد یونان و مصر باستان و مومیاهاش بود) این آدامسها رو به خاطر عکسهای دایناسورهاش که هم اسم دایناسور و هم تاریخ و محل زندگیش رو نوشته بود دوست داشتم و هم به خاطر طعم شیرین و حالت زیاد ارتجاعیش. دونه ای ده تومن بودن و من از مغازه ای که توی کوچه ی رو به روی مدرسه بود تقریباً هر دو سه روز یک بار ده تا میخریدم و بعضی روزها بیست تا. بعد تر همکلاسیهام هم از طعمش خوششون اومد و هر وقت آدامس میخریدن عکسهاشو به من میدادن و این طور شد که کلکسیونی از عکس های دایناسور جمع کردم. هنوز هم دارمش خواستم ازشون عکس بگیرم ولی یادم اومد که گذاشتمشون توی کارتن بزرگ اسباب بازیهام. رفتم سراغ کارتن که شاید بتونم درشون بیارم ولی چنان کارتن رو نایلون پیش کردم و با چسب برزنتی پلمپش کردم که اگه بندازنش توی سانتریفیوژ هسته ای با اون همه نیروی گریز از مرکز باز هم باز نمیشه و کلاً بی خیالش شدم. ولی کتاب علوم سوم راهنمایی رو پیدا کردم. از بین تمام کتابهای راهنمایی فقط همین رو نگه داشتم اونم فقططط به خاطر دایناسورهای روی جلدش😁. 

دوران دبیرستان خیلی بهتر بود( رفتن و برگشتنهاش رو میگما نه خود مدرسه، از دوران دبیرستان فقط سال اولش خیلی خوب بود ولی دو سال بعدش به بی خودیترین حالت ممکن گذشتن). از همون روز اول با اسما آشنا شدم. دختری که مثل خودم تند و تیزپا بود و خونه اش دو سه خیابون قبل از خونه ی ما ، یعنی هم مسیر بودیم ولی اسما از کوچه ها میرفت و من از کنار خیابون اصلی چون اصلاً راه بین کوچه ها و خونه ها رو بلد نبودم و میترسیدم. از کنار خیابون اصلی برام امنتر بود چون باز بود. یادمه روز اولِ سال اول دبیرستان وقتی با هم آشنا شدیم و فهمیدیم مسیرمون یکیه با هم شرط بندی کردیم که کدوممون سریعتر راه میره. بعد از گذشت چند روز و اصرار کردن های اسما که بابا بیا از کوچه ها بریم راهت کوتاهتر میشه منم تنها نمیمونم و خیابون اصلی هم خطرناکه و ممکنه ماشین بهت بزنه و این صوبتا ، بلاخره من قانع شدم. وای که چقدر اون روز خوش گذشت. گفتم بهتون که اون منطقه نوساز بود و تا اون موقع حتی خیلی از کوچه ها آسفالت نشده بودن. اون روز که برای اولین بار با اسما از کوچه ها رفتم نم نمک بارون می بارید و یه جاهایی زمین لیز شده بود. من و اسما هم هر دو مثل جت می رفتیم و چند باری اسما پاش لیز میخورد و نزدیک بود بیفته زمین و گل مالی بشه ولی خدا به خیر کرد😁. سرعت راه رفتن هر دوتامون مثل هم بود و من خوشحالترین بودم. اما فرقی که با هم داشتیم این بود که من کوچه های آسفالت شده رو برای رفت و برگشت انتخاب میکردم ولی اسما اصرار میکرد که از راه های مختصرتر بریم و خب راه های کوتاه همه گِلی و بدون آسفالت بودن. یعنی من و اسما هر روز با هم کلنجار می رفتیم که بیا از این راه بریم تمیز تره و اونم میگفت نه این راه بهتره چون کوتاهتره. چند روز پیش یاد اون روزها افتاد و بهم پیام داد با خوندنشون میتونید بفهمید بین ما دوتا چی می گذشت عکس۱ و عکس۲ . اون زمین خالیه که میگیم،  یه زمین بزرگی کنار مدرسه بود که بیشتر روزها گِلی بود و فقط برای میانبر زدن اسما اصرار میکرد که از اونجا رد بشیم. بعضی روزها قبول میکردم بعضی روزها که بارونی بود به زور از مسیر آسفالت شده با خودم میبردمش یه روزهایی هم اون از اونجا میرفت منم از مسیر خودم و بعد سر یه نقطه ی تلاقی بهم میرسیدیم و ما بقی راه رو ادامه میدادیم. ولی خب بیشتر روزها از اون زمین کوفتی رد میشدیم😅. یه کوچه ای هم بود که خونه ی یه پیر زنی اون جا بود. این پیر زن همیشه دم در وایمیساد و جلو در خونه اش رو آب پاشی میکرد. قد بلند و لاغر و اخمو بود و هر وقت از اونجا رد میشدیم با اخم بهمون نگاه میکرد. بله این کوچه هم جزو مسیرهای میانبری و محبوب اسما خانوم بود که باید ازش رد میشدیم😐 یه نقطه ی اشتراک دیگه بین من و اسما فلافل بود. ما هر دوتامون فلافل دوست داشتیم ولی من تا اون موقع فلافل بیرون رو نخورده بودم. اسما راه فلافل بیرون رو به معده ام باز کرد😅.

ببینید از حال و هوای زمستونی حرف به کجاها رسید😄.

شما هم از خاطرات مدرسه و شادیهای راه مدرسه بگید( با گفتن این جمله آهنگ باز آمد بوی ماه مدرسه توی مغزم پلی شد خخخخ).

 

این روزها انقدر دوست دارم تنها یه جایی برم و برای مدت طولانی فقط خودم باشم و خودم دوست دارم از فضای کرونا و اخبار منفی و این همه آمار مرگ و میر دور بشم. البته که آمار زیر ۱۰۰ نفر رسید و جای بسی شکر داره ولی خب یک نفر فوتی هم زیاده. اول فصل کار با چوب کتاب حرفه و فن سال دوم راهنمایی عکس یه خونه ی چوبی توی جنگل بود که من خیلی دوستش داشتم حالا یادش افتادم و دلم میخواد برای یکی دو ماه استراحت و فرار از فضای منفی این روزها یه همچین خونه ای داشتم. دهه هفتادیا خونه ی چوبی رو یادتون اومد؟ اگه نه اشکالی نداره اینم عکسش.

 

فردا میشه اولین ماه گرد چهار صبح بیدار شدنهام و این یعنی من یک سوم راه رو با موفقیت طی کردم. از این که هر وقت حرف از زود بیدار شدنم میزنم شما با کامنتهاتون بهم انرژی میدین واقعاً ممنونم. باید بگم که انرژی مثبتی که توی این مدت با کامنتهاتون به من دادین در انگیزه داشتنم برای ادامه دادن تاثیر داشته😊 مرسی از همتون💐🌹

 برای اینکه بازده سحرخیزیهام رو بیشتر کنم و بتونم بیشتر از این دو سه ساعت اول صبح بهره ببرم باید کمتر توی فضای مجازی باشم. به خاطر همین تصمیم گرفتم که هفته ای دوبار پست بذارم اونم فقط آخر هفته. پنج شنبه ها و جمعه ها پست میذارم و کامنتهاتون رو جواب میدم.   دوستتون دارم🌹مراقب خودتون باشید😚

  

 

 

۰۳ بهمن ۹۹ ، ۰۶:۲۶ ۳ نظر
گیسو کمند

How to propose a girl for marriage🥰

داشتم تو گالری گوشیم می گشتم که این عکس رو دیدم. خیییییلی بامزه و قشنگه. اصلاً از دخترهایی که عاشق کتاب و کتابخونه هستن فقط اینجوری باید خواستگاری بشه😌.

یکی از کتابخونه های بزرگ و زیبای دنیا کتابخونه ی George Peabody شهر مریلند آمریکاست. علاوه بر زیبایی و ظرافت معماریش و فضای تاریخی و قدیمیش یه ویژگی دیگه ای هم داره و اونم اینه که به زوجها اجازه میدن که مراسم عروسیشون رو اونجا برگزار کن😍. 

حالا من اصراری ندارم حتماً مراسم عروسی تو کتابخونه ی جورج پی بادی برگزار بشه ولی ماه عسل رو میخوام اونجا باشم. عروس کم توقع مثل من کجا گیر میاد اصلاً؟

۲۵ دی ۹۹ ، ۰۴:۴۹ ۱۲ نظر
گیسو کمند

این داستان : روزهای زیستن در مطبخ

نقل است که در روزگاران پیشین و ایام دور و دیرین ، دختری بود به نام گیسو که در سر هزار سودا داشت و در دل هزار آرزو. راویان اخبار و ناقلان اقوال و حکایت پردازان شیرین گفتار چنین آورده اند که روزی از روزها گیسو به قصد تغییر و تجدید دکوراسیون حجره ی محبوبش(وقتی که بهار بیاید و نه در زمستان) با والد و والده ی خود مشورت کرد و آن ها نه گذاشتند و نه برداشتند،  با سرعت غیر قابل وصف به بازار رفته و از بین افرشه و امتعه ی نفیس آن دوران ، چند موردی را نشان کردند و دیگر روز گیسوی بیچاره را با خود برده تا مهر تأیید را بر انتخاب والدینش بزند. 

در کمتر از سه روز و سه شب والد و والده ی گیسو ، یک قالی زمردین از دیار طوس و دو چوب پرده که به مقیاس آن زمان هر کدام دو متر و هشتاد میشد خریدند و دو تکه آستر حریر اما نه از حریر های یمن بلکه از اجناس فاخری که در آن زمان بین سرزمین پارس و صین رد و بدل میشد ، خریدند. به لیست این مُشتَرَیات و مُقتَنَیات یک پایه ی چراغ که دو مصباح کم مصرف بر آن نصب میشد هم اضافه کنید. گویند که این نیز از اجناس فاخر بلاد صین آن زمان بود لیکن در صحت این روایت همچنان بین راویان اختلاف است اما در پارسی بودن دو مصباح کم مصرف همه متفق القول بودند و هستند. و اما برای پرده ی اتاق این صبیه ی نیک بخت، والده ی نازنینش که در ذوق هنری و انتخاب پارچه شهره ی تجار و بازرگانان راه ابریشم بود( و هنوز هم هست😁) دو تکه پرده ی نفیس که دست دوز خودش بود ، از صندوقچه ی امتعه ی گرانسنگش بیرون آورده و آن ها را برای نصب بر روی دریچه ی حجره ی دخترش که رو به حیاط بود آماده کرد. بر تمام این وقایع تخلیه ی حجره ی گیسو و تعمیر سقف و مکانهایی جزئی از دیوارها،  به همت والد نازنینش را هم اضافه کنید. بله دوستان تمام اینها در کمتر از سه روز به وقوع پیوست و وقتی که گیسو ی داستان از والده ی خود پیشنهاد تجدید رنگ سقف و دیوارها ی اتاق را شنید آه از نهادش برخاست و گفت : مادر عزیزم این کار را بگذارید برای بهار یا تابستان آینده من تاب زیستن در مطبخ را بیشتر از این ندارم. در آن روزها گیسو هر آنچه که برای حداقل زندگی کفایت میکرد در توبره ای گذاشته و به سان مرغی بی سر در جای جای خانه ی والدینش نقل مکان میکرد. روزها را در اتاق نشیمن و شب ها را در مطبخ سپری میکرد. چند روزی میشد که گیسوی جوان در آن زمان همت کرده بود تا صبح ها قبل از اذان بیدار شود اما با نقل مکان و زیستن و خفتنش در مطبخ این مهم دو چندان سخت و دشوار گشت. او هر روز به سان سربازی وفادار و وظیفه شناس قبل از ساعت چهار در تاریکی و ظلمات خانه بیدار میشد و چون مطبخ دیوار به دیوار اتاق خواب والدینش بود بسیار با مراعات و حذر جای خواب خود را مرتب میکرد و به اتاق نشیمن منتقلش میکرد و با دو چندان حذر و احتیاط دَرِ مطبخ را میبست چونان که نه نوری به بیرون مطبخ بگسلد و نه صدایی شنیده شود. تنها حسن زیستن در مطبخ آن بود که گیسو دیگر گرسنه نمیماند و برای آن دو سه ساعت اول صبح مجبور نبود گرسنگی و تشنگی بکشد و هر آن چه برای سیر کردن و مرتفع کردن سطح انرژیش لازم داشت در آن جا به وفور موجود بود. بله دوستان گیسوی حکایت ما برای چهار روز این گونه روزهایش را سپری کرد( هنوز هم معلوم نیست چقدر دیگه قراره این رویه ادامه داشته باشه😭)  بگذارید با بیتی شعر که راوی آن را از اشعار شیخ راز ، حافظ شیراز ، مشتق کرده این حکایت را ختم دهم.                   

ماجرای لیل و أصباح مرا پایان نیست/ هر چه آغاز ندارد نپذیرد انجام

 

معنی لغات : دکوراسیون: واژه ای فرنگی به معنی چیدمان داخلی/ افرشه: جمع فرش/ امتعه: جمع متاع: جنس ، کالا/ صین: همان چین امروزی/ مُشتَرَیات: وسایلی که خریده شده اند/ مُقتَنَیات: دارایی ، املاک ، اجناسی که صاحبشان شده ایم/ صبیه: دختر جوان/ گرانسنگ: قیمتی/ توبره: کیف ، ساک/ مطبخ: آشپزخانه/ بگسلد: در این جا به معنی گسیل کردن و بیرون رفتن نور از درز و سوراخ است/ أصباح: جمع مکسر صبح.

نتیجه ی اخلاقی: به عهده ی دانش آموز

 

پ.ن : هنوز به صبحانه خوردن در این وقت صبح عادت نکردم. گرسنه میشم ولی اشتهای غذا خوردن ندارم😶 اینم یه چالش جدید برای من🥴.

                                                                  

۱۹ دی ۹۹ ، ۰۴:۰۴ ۴ نظر
گیسو کمند

تا امروز میشه یک نهم راه رو رفتم 😁

در این صبح زیبا و همراه با آهنگ زیبای اندک اندک شهرام ناظری در حال نوشتن یک پست صبحگاهی دیگر برای شما عزیزان و همراهان وبلاگی هستم. ( چقدر رسمی شد جمله ام😜)‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌.‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

باورم نمیشه پاییز تموم شده. همش فکر میکنم هنوز آذر ماهه. شاید اگه برف حساااابی بباره از این وهم و خیال بیام بیرون.

دو سه روز پیش برای انتخاب عینک برای داداش جان رفتیم کلینیک و خانومه گفت فردا آماده میشه ، بهش گفتیم نمیشه امروز( یعنی همون روز که اونجا بودیم) آماده بشه. گفت باشه تا یک ساعت دیگه. منم خوشحاااال با داداش جان رفتیم شهر کتاب و فروشگاه گردی😍. مثلاً من برای پس انداز هام برنامه داشتم و قرار نبود زیاد خرج کنم ولی بازم کتاب دیدم و بقیه ی داستان رو بلدین دیگه😉. ولی این دفعه زیاد نخریدم به خدا همش سه تا کتاب زبان اصلی و سه تا کتاب دیگه که بعداً در موردشون مینویسم. 

برای آماده کردن صبحانه های جذابم هم یک سینی مینی پیتزا و یه قالب نون کوچک و بطری شیشه ای خریدم. خییییلی دنبال فلاسک کوچیک و خوب و خوشکل گشتم ولی چیزی که باب دلم بود رو پیدا نکردم😔.

این چند روز که نبودم مشغول عوض کردن دکوراسیون اتاقم و خرید های لازم بودم و همچنان مشغول هستم. خیلی وقت بود که میخواستم دکور اتاق رو عوض کنم ولی نمیشد حالا این ساعت چهار بیدار شدنها عامل مساعدی شدن برای انجام این کار. برای اینکه همچنان با انگیزه ساعت چهار بیدار بشم هر کاری میکنم. میخوام این بار دکور اتاقم بیشتر رنگی رنگی و پر جزئیات باشه تا صبح که بیدار میشم چشمهام از یکدستی و نبود تنوع خسته نشن.چراغ هاش رو میخوام بیشتر کنم تا اول صبح که همه جا تاریکه نور اتاقم اون قدر زیاد باشه که خواب رو از سرم بپرونه. یه چیز دیگه هم بگم؟ نمیدونم دقیقاً از چه روزی ولی شاید پنج شیش روزی بشه که تصمیم گرفتم ساعت بیدار شدنم رو ده دقیقه عقب ببرم. یعنی ساعت سه و پنجاه دقیقه بیدار میشم. تا بیدار بشم و اتاق و جای خوابم رو مرتب کنم و ما بقی کارها رو انجام بدم شده ده دقیقه و من رأس ساعت چهار شروع میکنم.

توی این چند روز یک فیلم و یک مینی سریال چهار قسمتی که هر قسمتش بیشتر از یک ساعت و نیمه😳 دیدم و دو فیلم هم دانلود کردم و هنوز ندیدمشون. فیلمی که دیدم قسمت اول از فکر کنم سه قسمت فیلمهای gabriel inferno بود. ازش خوشم نیومد بازم همون ژانر تکراری عشق و خشونت مردانه و مظلومیت زنانه و این که بعد از کلی تحقیر و دعوا ، مرد داستان سر عقل میاد و این صوبتا. اصلاً از فیلمهایی که شخصیت زن به خاطر عشق و این حرفا ، توش تحقیر بشه خوشم نمیاد😡. به اعتقاد من اگه عشق نباشه ولی احترام باشه کم کم عشق به وجود میاد ولی وجود عشق همزمان با خشونت(حتی اگه فقط یک بار خشونت کلامی باشه) و تحقیر اصلاً معنی نداره و بیهوده ست. بگذریم...

اون مینی سریال هم که من عااااشقشم و چند ماه پیش فکر کنم تابستون بود شبکه چهار یا تماشا یا نمایش ، یادم نیست کدوم یکی پخشش کرد ، البته نه در چهار قسمت ، فکر کنم ده دوازده قسمتی بودن. سریال کونت دو مونت کریستو محصول کشور فرانسه سال 1998. اتفاقی توی یوتیوب دیدمش و دانلودش کردم. میدونید من دوران نوجوانیم یه انیمه با همین عنوان دیدم و همون شد شروع آشنایی من با الکساندر دوما نویسنده ی رمان کونت دو مونت کریستو و همین رمان شد اولین کتاب زبان اصلی و اولین رمانی که خریدم🥰 آخی یادش بخیر. اون موقعها( تقریباً سیزده چهارده سال پیش) بعد از ظهرها که از مدرسه برمیگشتم سریع میذاشتم کانال space power تا کنت مونت کریستو رو ببینم. تیتراژ پایانیش رو هم خیلی دوست داشتم و وقتی تیتراژش رو میشنیدم عشق و دوستی های وفادارانه و شکست های جبران ناپذیر و گنگی و رازهای پنهان و درد از زخم های کهنه رو توش حس میکردم. هنوزم وقتی میشنومش همین ها رو حس میکنم.

اون دوتا فیلم هم divergent و five feet apart هستن. شاید اول پنج قدم فاصله رو ببینم. یکی از کتابهای زبان اصلی که اون روز از شهر کتاب خریدم five feet apart بود و همون یه دونه مونده بود😍.

خب دیگه باید برم و از بقیه ی این صبح زیبا استفاده کنم. صبح امروز میشه یازدهمین صبحی که ساعت چهار بیدار شدم و این یعنی تقریباً یک نهم راه رو رفتم. یک نهم میگم چون تصمیم دارم تا آخر زمستون همین شکلی پیش برم و بعدش هم وارد مرحله ی تثبیت عادت های خوب که یکیشون همین سحر خیزی باشه ، میشم.                          دوستتون دارم 

                                                                                                        مراقب خودتون باشد🌹

۱۵ دی ۹۹ ، ۰۴:۳۰ ۷ نظر
گیسو کمند

ملالی نیست جز دوری دوستان...

 

دیشب پنجمین شبی بود که خوب و راحت خوابیدم و امروز پنجمین روزیه که پشت سر هم بدون هیچ تنبلی ساعت چهار بیدار شدم(چشم و گوش شیطون کور و کر)

دلم تند تند برای اینجا تنگ میشه ولی هنوز به مرحله ی فکر کردن به دکمه ی غلط کردم نیفتادم.

خب فعلاً فقط پنج روز از برنامه ام گذشته و پنج روز زمان طولانی نیست که بخوام از دستاوردهاش و برکاتش حرف بزنم. باشه برای یک ماهه شدن برنامه ام.

باید برای قااار و قوووور شکمم تو این دو سه ساعت اول صبح که همه خوابن یه کاری بکنم. چون نمیتونم برم آشپزخونه و چراغشو روشن کنم و یه چیزی برای خودم درست کنم ، بقیه اهل خونه بیدار میشن خب گناه دارن. باید به رسپیهایی فکر کنم که هم ساده باشن هم زود درست بشن هم تو دمای اتاق تا صبح بد مزه و بیات نشن. باید به فکر یه قوطی ، جعبه ای چیزی باشم تا این غذاها رو توش بذارم. یه بطری آب شیشه ای هم لازم دارم. در واقع به دوتا بطری احتیاج دارم یکی آب باشه و یکی هم برای دتوکس واتر ( نمیدونم معادل فارسیش چی میشه) میخوام. سم زدایی بدن اول صبح و ناشتا خیلی خوبه. با این اوصاف بازار رفتن لازم شد. منم از بازار خلوت( به خاطر محدودیت ها) بیزارم. اصلاً بازار گردی و خرید کردن به شلوغیهاش قشنگه. امیدوارم اگه رفتم خیلی خلوت نباشه چون دلم میگیره😔 ان شاءالله هر چی زودتر تموم بشه این غائله و شور و نشاط تو رگ های تمام شهرهای دنیا دوباره جاری بشه.

۰۹ دی ۹۹ ، ۰۵:۰۵ ۳ نظر
گیسو کمند

هشتگ غذای سرخ شده خر است D:

دیروز هم مثل پریروز از همون اولش تاااااا وقتی که سرمو گذاشتم رو بالش به کار و دوندگی گذشت. اول صبح کمی حرکات کششی انجام دادم بعد شستنی ها (اعم از پرده و لباس و ظرف هایی که بعد از خوابیدن من در اثر ریزه خواری سایر اعضای خانواده کثیف شدن🤨 ) رو شستم و چای دارچین دم کردم و بابا رو بیدار کردم یه چندتا چیز برای صبحانه بگیره و بعد بساط صبحانه رو پهن کردم. بعد صبحانه هم کمی کاغذ های یادداشت هامو مرتب کردم و فایلهای PDF کتابهایی که میخوام چاپ کنم رو گوشه ای یادداشت کردم( چهارتا کتابن و تعداد صفحاتشون روی هم دیگه ۱۳۱۴ صفحه میشن و خیلی وقته که از قیمتها خبر ندارم ولی میدونم که گرون شده😬). خب تا اینجاش خوب سپری شد ولی از وقتی که مامان گفت بیا کمکم کن برای ناهار بورک گوشت درست کنیم من فهمیدم که آشپزخونه دیگه گوگولی نخواهد ماند و من نیز هم😭. این غذا سرخ کردن لازم داره و من از بوی روغن سرخ کردنی و بو و طعم غذای سرخ کرده خیلی بدم میاد. دیگه نمیشد کاریش کرد باید کمک میکردم. خیییلی وقت بود که غذا سرخ نکرده بودم. باورتون میشه همین که روغن داغ شد ، چشمهام سوزش گرفتن و پر اشک شدن! خارش و آبریزش بینی هم ول کن نبود. اصلاً از خودم توقع نداشتم در این حد نسبت به بوی روغن سرخ کردنی واکنش بدم🙄.

بعد از اینکه سرخ کردن تموم شد آشپزخونه به معنای واقعی منفجر شده بود. همه جا چرب همه جا بو گرفته. من از گوشت چرخ کرده های اضافه ای که مامان برای داخل بورک درست کرده بود یه مقداری رو گذاشتم توی تابه و چهارتا تخم مرغ بالاش شکوندم و کمی پاپریکا و پودر زیره و پودر لیمو عمانی روی تخم مرغ ها پاشیدم و نگم براتون عجب ناهاری شد. ناهارمو که خوردم سریع دست به کار شدم. ظرف ها رو شستم بعد اجاق گاز رو تمیز کردم و آشپزخونه رو جارو کشیدم و شستمش. در طول این مدت که کارها رو انجام میدادم به این فکر میکردم که شاهکار جدید قرن که روغن سه کاره باشه چقدر میتونه از این روغن های ساده مضرتر باشه. از همون اولش نتونستم قانع بشم یعنی چی سه کاره. نقطه ی دود روغن سرخ کردن خیلی خیلی بالاتر از روغن سالاده و روغن مخصوص پخت و پز هم باید سبکتر از روغن سرخ کردن باشه. حالا چه طور سازنده ی این روغن اومده یه روغنی ساخته که همزمان نقطه ی دود بالا و پایین و قوام سبک و مناسب سالاد داشته باشه فقط خدا میدونه. خب بزرگوار یه دفعه خاصیت درمان عرق سوز شدن پای بچه و رفع چین و چروک زود رس و درمان گرفتگی عضلات هم به آپشنهاش اضافه میکردی😐. 

# به_امید_جهانی_بدون_غذای_سرخ شده_و_ناسالم

شب حوالی ساعت نه و نیم دیگه خیلی له شده بودم. مامانم گفت بیا رو پام بخواب تا کمرتو ماساژ بدم ، داداش جان هم پشت ساق پام رو ماساژ میداد. خیلی ماساژشون چسبید☺ و ده که شد من دیگه وارد مرحله ی بیهوشی شدم ولی صدای تلویزیون همچنان بالا بود🤨.

 

تو پست قبل گفتم که در مورد کتابی که خیلی وقته برام چشمک میزنه یه کوچولو بنویسم. کتاب کفش باز(خاطرات مؤسس شرکت نایکی) هر وقت میرفتم کتابفروشی جلو چشمم میومد یا تو پیجهای معرفی کتاب حتماً یکی از کتابهایی بود که معرفی میشد . تو کتاب اعترافات یک جنایتکار اقتصادی نوشته بود که شرکت نایکی جزو اولین شرکتهایی بود که در کشورهای فقیر اما غنی از منابع،  به نفع بانک جهانی سرمایه گذاری کرد. همین باعث شد از این برند بدم بیاد و نخوام درمورد مؤسسش چیزی بدونم ولی خب ۵۰% تخفیف فرصت خوبی بود تا کتاب رو بخرم. کسی این کتاب رو خونده؟ نظرتون؟

 

۰۶ دی ۹۹ ، ۰۶:۴۸ ۴ نظر
گیسو کمند

پست صبح گاهی...

سلام و صبح همگی بخیر.

هر وقت دیدین من چند روزی نیستم بدونین که دارم آتیشی میسوزونم😁 

دو روز پیش رفتم فروشگاه رفاه خرید کنم که از در خروجش که وارد شدم( اول یه توضیح کوچولو بدم که من چرا از در خروج وارد میشم😄. من همیشه از در خروجش وارد میشم چون سمت پارکینگه و دیگه دور نمیزنم برم سمت در ورود ، این جوری دوتا حسن داره یکی اینکه خب نزدیکتره و چرخ هایی که اونجا ول و بی صاحب موندن چرخ های خوبین چون مشتریهای قبل از من چرخ خراب و از اینایی که هر کاریش میکنی یه وری راه میره، انتخاب نمیکنن و این روشم برای انتخاب چرخ همیشه ۹۹٪ جواب داده. و دوم اینکه همون اول که از در خروج وارد میشم سمت راست قفسه های کتاب گذاشتن و من قبل از خرید ذهنم رو با دیدن کتابها refresh میکنم و اگر هم قرار باشه کتابی بخرم همون اول بخرم. یه چیز دیگه ای هم بهتون بگم؟ من وقتی میخوام کتاب ترجمه شده بخرم یه خورده طولش میدم چون باید سر فصلهاشو ببینم بعد از بین سرفصلها اونی که از همه بیشتر نظرمو جلب میکنه انتخاب میکنم و میرم چندتا پاراگراف ازش میخونم تا ببینم ترجمه اش خوبه یا نه. به خاطر همین همون اول میرم سر وقت کتابها تا بعدا راحتتر بشه کارم و همین که فاکتور خرید مهر خورد بیام بیرون😄.

خب! من داشتم چی میگفتم؟ آها از در خروج که وارد شدم(الان دیگه میدونید چرا😁) چشمم به کتابها خورد و یه کتاب جالب از جو دسپرانزا دیدم سریع گرفتمش و پولشو که دادم فروشنده گفت کتابها ۵۰٪ تخفیف خوردن. منم که چشمام این شکلی شد😍 و یه کتاب دیگه هم انتخاب کردم که خیلی وقت بود هر جا میرفتم بهم چشمک میزد. تو پست بعد در موردشون حتماً میگم.

من طی یک اقدام انتحاری قراره که در روند مصرف اینترنتم و زمانی که در فضای مجازی سپری میکنم ، تحولی ایجاد کنم و برنامه ی این تحول هم به این صورت هستش که من برای این دو ماه و بیست و پنج روز زمستون دیگه بسته ی شبانه روزی اینترنت نخرم( وی همیشه به بسته ای جز بسته ی هفتاد و دو گیگ یکساله قناعت نمیکرد) و فقط بسته ی شبانه دو تا هفت صبح سی گیگ یک ماهه بخرم. به دو دلیل : دلیل اول اینکه میخوام خودمو از چرخه ی ول خرجی در مصرف اینترنت در بیارم و فعلاً پس انداز کنم. دلیل دوم چون میدونم فقط صبح ها فرصت استفاده از اینترنت دارم خودمو به سحرخیزی وادار کنم و دوباره برگردم مثل قدیم ساعت چهار بیدار بشم. که خود چهار بیدار شدن هم دو دلیل داره. دلیل اول اینکه برای انجام کارها و تولید محتوا وقت بیشتری داشته باشم و از اونجایی که از ساعت چهار تا ساعت هفت همه خوابن ، کسی با من کاری نداره و کل وقتم مال منه و دلیل دوم اینکه صبح ها سرعت اینترنت خیلی خیلی بهتره و دانلودهام سریع تموم میشن.

خلاصه اینکه من هر روز میام و پست میذارم و میخونمتون و نظر میذارم و نظر تأیید میکنم و دانلود هامو انجام میدم ولی فقط در همین بازه ی چهار تا هفت صبح ( ریاضت کش کی بودی تو آخه؟)

الانم که نوشتن پستم داره تموم میشه هجده دقیقه از مهلت استفاده از بسته ی شبانه گذشته و این پست با نفسهای آخر( مگابیت های آخر) بسته ی هفتاد و دو گیگ قبلی به ثبت خواهد رسید.

۰۵ دی ۹۹ ، ۰۷:۲۱ ۲ نظر
گیسو کمند